علامت ممنوع

هفته 22 بارداری

دختر کوچولوی مامان و بابا امروز 22 هفتگیت تموم میشه و میری تو 23.

این روزا حسابی شیرین شدی.تقریبا از هفته 21 حرکتهاتو متوجه میشم. انقده انقده انقده ذوق می کنم که نگو.

این روزا خونه مامان بزرگتم و بیشتر ساعتهای روزپشت کامپیوترم و گاهی هم برات کنسرتهای موزات و گاهی هم آهنگهای کودکانه انگلیسی و فارسی میزارم. چند تا هم قصه برات خوندم که به دنیا که بیای دوباره برات می خونمشون. البته مدام باید پاشم راه برم و خودمو کش و قوس بدم تا کمر درد نگیرم.

 شبا هم با بابایی و مامان بزرگ و بابا عزیز میریم پارک و راه میریم. بعدشم که بر می گردیم بعضی روزا قهوه تلخ و می بینیم. کوچولوی باهوشم این روزا وقتی بابایی میاد خونه و باهام حرف میزنه انگاری صداش رو متوجه میشی چون سریع تکون می خوری. گاهی حرکتهات خیلی بیشتر میشه و من انقدر خوشحال میشم که می خوام تو بغلم باشی و هزار بار ماچت کنم.

 چند روز پیش آهنگ های شاد هایده رو برات گذاشته بودم و فکر می کردم داری می رقصی یا دست دسی می کنی.الهی قربونت برم الهی همیشه شادی و سلامتیتو ببینم این روزا برام بهترین روزای دنیاست و با هیچی عوضشون نمی کنم.

 دلم می خواد برات کلی اسباب بازیای دوست داشتی بخرم. برات هزاران آرزو داریم. به بابایی می گفتم برات بجز اسباب بازیای عروسکی کلی اسباب بازی فکری و حتی کامیون هم باید بخریم ولی اگه پسر هم بودی شاید هیچ وقت برات تفنگ نمی خریدم. مگر اینکه محرومیت از اون جنگ طلب ترت کنه.

احتمالا تا یک ماهه دیگه قبل از اینکه 28 هفته ای بشی شاید بریم پیش عمه هورا توی لندن یا بریم پیش آقا حامد و بچه هاش توی هلند. هنوز معلوم نیست .منتظر یه خبری از شوهر عمتیم تا ببینیم چی پیش میاد.یه آزمایش قند هم باید تا دوهفته دیگه انجام بدم.

 آخی باید دختر کوچولوی آقا حامد و خانومش رو ببینی اسمش بنینه انقدر دوست داشتنیه تا توبدنیا بیای احتمالا 5 سالش بشه. سال پیش که اونجا بودیم با اینکه فقط عربی و هلندی می فهمید و زبون من و بلد نبود اما خیلی بهم عادت کرده بودیم.باباش تعجب کرده بود می گفت شماها چه جوری با هم انقدر اخت شدین. عاشق وسایلی بود که برق میزدن.

 خلاصه هنوز نتونستیم برات چیزی بخریم.اما تا دو هفته دیگه تکلیفمون معلوم میشه اگه رفتنی بشیم ممکنه حالا حالاها مامان بزرگ و بابا بزرگتو نبینی.همینطور خاله عسل که البته خاله راستکیت نیست اما خیلی دوستت داره.

تصمیم گیری برام خیلی سخت شده گاهی حسابی غصم می گیره اما آینده تو برامون از همه چیز مهم تره. آرزو داریم فردا که بزرگ میشی مدرسه ای بری که حسابی توی زندگیت پیشرفت کنی. اینجا در اکثر مدارس همه بچه ها چه ضعیف و چه قوی یه جور آموزش می بینن البته مدرسه هایی هم هستن که برای بچه های باهوش ترن اما بازم اون جوری که باید برای پیشرفت بچه ها تلاش نمیشه تازه کلی هم هزینه می گیرن. سیستم آموزشی ما متاسفانه خیلی ایراد داره.

توی هلند چند بار مدرسه بنبن رفتیم توی کلاس به همه بچه ها یک جور آموزش نمیدن بچه های باهوش تر فعالیتهای دیگه ای هم انجام میدن و روی پرورش فکری اونها خیلی تلاش م کنن.استعدادهای بچه هارو شناسایی می کنن و پرورش میدن. به هر حال چه توی ایران باشیم چه بریم من از حالا دغدغه فردای تورو دارم.

 دلم می خواد شنا رو خیلی عالی یاد بگیری. موسیقی هر سازی که دوست داری. البته مامانیت کیبورد یا به اصطلاح ارگ داره اما شاید تو بعدها ساز دیگه ای دوست داشته باشی. به بابایی گفتم زبون عربی باهات حرف بزنه که یاد بگیری زبون مادریت هم که معلومه .انگلیسی هم که جای خود دارد.

 حسین پسر آقا حامد کلاس دوم راهنمایی بود با اینکه کشورشون به زبون هلندی بود اما انقدر مدرسه از بچگی خوب انگلیسی با اونها کار می کنه که تو این سن راحت انگلیسی حرف می زد. من با اون و مامانش بیشتر انگلیسی حرف میزدم اما بازم پسرش از من بهتر حرف میزد.

کوچولوی خوشگلم من و بابایی هر کاری از دستمون بر بیاد برای سعادتت انجام میدیم. الهی خدا کمکون کنه .

 میدونی بابایی با اینکه مدرک فوق لیسانس از دانشگاه دولتی داره اما هفت ماهه که بیکار شده و تازه این ماه رفته سرکار که اونهم هنوز گزینشش مونده اما ظاهرا مشکلی نیست. بابایی هزار ماشاا... آدم فعالیه و روابط عمومی خیلی خوبی داره اما انصاف نیست آدم تو مملکت خودش باشه با تحصیلات خوب و به هر دری بزنه برای کار و انقدر اذیت بشه. تازه بماند که مثلا فامیل نزدیک بابایی تو مجلس تهران جایگاه خوبی داره.

بابایی سال پیش توی مرکز بزرگ کار می کرد که با اون همه اسم و رسم حتی بابایی و بقیه کارمندا که رسمی اونجا نبودن رو بیمه هم نکرده بود و یه روز به بهونه تعدیل نیرو خیلی از کارمندارو بیرون کردن بیشتر کارمندهای با تحصیلات بالاتر بودن که حقوق بیشتری می گرفتن. من هم مدام مجبور بودم هزینه آزمایشهامو آزاد بدم که البته گاهی خیلی هم فرقی با دفترچه نمی کرد.

 حالا خدا رو شکر که ما مستاجر نبودیم اگرنه خدا میدونست که چیکار باید می کردیم .بماند که چند تا قسط داریم که 2 ملیون قسط خونه عقب افتاده بود که ناچارا از بابابزرگ قرض گرفتیم. البته بابایی خداروشکر هنوز به ته دیگ نخورده چند ملیونی داره منتها از سال پیش که سفر رفتیم به یورو مونده و چون یورو گرون شده و احتمالا دوباره بخوایم اروپا بریم صلاح نبود ریالش کنه.

خلاصه دختر شیرینم می خوام بدونی زندگی همیشه پایین و بالا داره اما با عشق و مهربونی به هم دیگه مشکلات حل میشه و این پایه های زندگی و عشق ما به هم دیگس که هر روز محکمتر میشه.

 دعا می کنم به یمن وجود تو خدا هر آنچه که صلاح ماست پیش پامون قرار بده. دلم می خواست این روزا رو برات شرح بدم که وقتی بزرگ شدی و شاید من خیلی خاطرات رو فراموش کنم تو اونها رو بدونی و بدونی با همه مشکلاتی که پیش میاد من عاشق تو و بابایی و زندگیمم و خیلی خوشبختیم.

راستی یادم رفت بهت بگم دو هفته پیش که سونو گرافی دادم فیلم سونوت رو هم از خانم دکتر خواستم که 3 هزار تومن از من گرفت قیمتش رو می گم که بدونی بابت یه فیلم یک دقیقه ای چه جوری ملت رو سر کیسه می کنن. حالا بماند. اونو برات کنار گذاشتم.

البته این سونو گرافی به واضحی سونویی که توی مرکز تخصصی امید گرفتم نیست اونجا یه ال سی دیه خیلی بزرگ جلو روم بود که خیلی واضح قلب و دستا و پا و سرو صورتت رو میدیدم. از شوق دیدن روی ماهت مدام اشکام سرازیر میشد. قلبت خیلی خوشگل بود و تند تند میزد.لبات یه جوری بود که انگار می خندیدی.هر بارم خانم دکتر یه فشاری بهت میداد که حرکتت رو ببینه دستاتو یه جوری تو هوا حرکت میدادی انگار که می خوای پشه بگیری. الهی من فدای پشه گرفتنت بشم. بوس بوس بوس یه عالمه به اون قلب کوچولوت.

اما این بار دستگاه این سونوگرافیه به اون خوبی نبود اما یادگاری خیلی خوبیه. حتما برات نگهش میدارم.

 خوب مامانی بعدا دوباره خاطرات این روزا رو برات می نویسم. الهی هرکی بچه می خواد و منتظره ، خدا به آرزوش برسونه و الهی خدا بچه سالم به همه بده.الهی آمین.

+ نوشته شده در  89/08/18ساعت 15:52  توسط مامان یمنا  |